نتایج جستجو برای عبارت :

يه قرص لعنتي

آهنگ دل نبند د لعنتی با صدای زن
دل نبند د لعنتی آدما رنگ عوض میکنن ریمیکس
متن اهنگ دل نبند د لعنتی
کلیپ اهنگ باران دل نبند د لعنتی

آدما زود رنگ عوض میکنن
دانلود اهنگ باران بین این ادما نمون
اهنگ هرچقدر سخت باشه پا میشم
کلیپ اهنگ دل نبند لعنتی ادما رنگ عوض میکنن
هممون اسیر چیزی شدیم که اسمش رو میذارم نیرنگ زندگی، این اطمینان قلبی که فکر میکنیم زندگی تغییر میکنه، واسه همینه که از یه شهر به یه شهر دیگه نقل مکان میکنی تا با آدمایی آشنا بشی که برای باقی عمرت دوستانت خواهند بود، اینکه عاشق میشی تا از زندگی احساس رضایت داشته باشی؛ رضایت لعنتی و پایان عمرت این دو تا مورد لعنتی پوچ که مثلا قراره باعث عاقبت بخیری بشن، با اینحال هیچی هیچوقت تا انتها هم باعث رضایتت نمیشه.نه، نه، نه.هیچی هیچوقت تموم بشو نیست.true
 
سریال "پایان دنیای لعنتی
ژانر: #ماجراجویی، #کمدی، #جناییامتیاز 8.1 از 10 نامزد دریافت 1 جایزه امی, 1 بار برنده جایزه و 4 بار نامزد دریافت جایزه شبکه: Netflixکارگردانان: Jonathan Entwistle; Lucy Tcherniak; Lucy Forbes; Destiny Ekaragha ستارگان: Jessica Barden, Alex Lawther, Naomi Ackie #زیرنویس_فارسی_چسبیده  95% این سریال را دوست داشتند
☢️پایان دنیای لعنتی یا پایان جهان لعنتی، یک سریال بریتانیایی جاه‌طلبانه با سبک‌ کمدی سیاه و درام است که الهام گرفته از یک کتاب کمیک به همین نام نوشته‌ چار ف
این قرار نیست یک نوشته‌ی جالب باشد، گفته باشم!
چرا که ساعت یک و شانزده دقیقه بامداد است. از هجوم افکار آزاردهنده پناه آوردم به این وبلاگ تار عنکبوت گرفته. نوشتن دوای درد من است این روز‌ها.
زندگی کسالت‌بار، روزمره و یکنواخت لعنتی! خدایا شکرت! ولی این زندگی مثل همان قهوه‌ی تلخی بود که توی کافه با اسمی عجیب غریب آورده بودند و سفارش دادیم، نمیدانستیم با شیر و شکر هم شیرین نمیشود. به آینده که نمیشود فکر کرد، یعنی فکر کردن به هاله ای از مه، سرگبجه
آه خدای من
چرا خوابم نمی بره
این شبهای طولانی
گریه و گریه و گریه 
تنهایی و تنهایی و تنهایی
 
این همه غم
تا ته دنیا با منن
و کاش یه یاور داشتم، یه همراه
کاش به اضافه ی این همه غم، شادی ای هم بود 
و کنار این همه تنهایی، عشق و دوست داشتنی
تا بشه تحمل کرد. 
 
چه سهم چندشی، از من شد خدا
 
 
 
حسین
چقدر جای خالی تو بزرگ شد لعنتی
به اندازه ی همه ی معنای زندگیم
بیست و نهم شهریور ماه تاریخ تولد من هستش! 
چه اتفاقی افتاده؟ بدون هیچ‌گونه هماهنگی قبلی یک وجود پا به عرصه هستی گذاشت، روی کره‌ای سنگی که غالب سطح‌ش رو آب پوشانده، بهش میگن زمین. 
این زمین نقطه‌هاش خیلی متفاوت است، اما اینکه کجا بهتره! نسبی هستش. بهترش میکنن. 
یکی منطقه‌اش ریگ‌زار بوده، گلستانش کرده، پول و ثروت واسه ملتش بهم زده و حالشون خوبه. یکی هم کنار دریا و در باغ و مزرعه و کوهپایه و فلان جا شده نقطه موردنظر زندگی‌اش، اما گند زده به ن
سلام بر پیام‌هایی که هرگز ارسال نشد؛ از سردی پاسخ.
سلام بر حرف‌هایی که در دل ماند از نبود مخاطب.
سلام بر انرژی‌هایی که بی‌جا مصرف شد و هدر رفت.
سلام بر راه‌های گم‌شدهٔ اطمینان.
سلام بر مرهمِ دور دردها.
و سلام بر نیمه‌شبِ لعنتی که خیال و واقعیت، خوف و رجا، تیرگی و روشنی را یک‌جا بر آدم می‌باراند.
از عنوان هیچی پیدا نیست! میدونم.
برای من کلییی چیز پیش اومد که نتونستم بیام و بنویسم، خب نتیجه ی دانشگاه همونی شد که میخواستم حتی بهتر!
دارم کارای جدیدی انجام میدم و بنظرم امیدبخش.
رهگذرهای لعنتی عجیب روی روحیاتت تاثیر دارن، نمیدونم دیگه باید چی بگم همه چیزا رو نمیشه گفت میدونید که.
واشنا؟ :)))))) خیلی دوستت دارم.
علاقمند شدم به عنوان های این مدلی حقیقت الان که دارم تایپ میکنم چشمام بخاطر کم خوابی میسوزه و سرکار هستم،دیشب کلی کابوس دیدم و ارامش نداشتم و به سختی شبم صبح شد.
روزای بدی رو گذروندم و اذیت شدم.
از لحاظ جسمی و روحی ضعیفم و قرصامو قطع کردم.
دکتر بعد از کلی ازمایش لعنتی برام راکوتان نوشت امیدوارم کبدم نابود نشه.
خسته تر از اونیم که بخوام شمرده و تمیز تایپ کنم واشنا به تو امید دارم و دوستت دارم.
"احمق!"
"هنوز نفهمیدی اضافه ای؟!"
"هنوز نفهمیدی مهم ترین ادمای زندگیت مث دستمالِ مصرف شده انداختنت دور؟!"
"نمیخوای بفهمی؟!نه؟!"
نیشخندی زد و به چهره ی طرف مقابلش خیره شد. 
واقعا این تمام نفرتش بود؟ نفرتی که بعد از سالها از لب هاش بیرون میومد؟! 
لحظه ای اروم شد. به شخصی که دیگه اصلا نمیشناختش خیره شد. 
لعنتی زیر لب فرستاد و با چشمای سیاه تر از شبش، سرتا پاش رو برانداز کرد. 
نیشخندش دوباره گوشه ی لبش نشست.
نزدیک رفت و گونش رو با انگشت های باند پیچی
 
دو بُطر آب بیاور، شراب می‌کنمشبنوش! قطره به قطره، حساب می‌کنمش:
از این قرار که: می‌نوشم از تو پی در پیغمت تنی‌ست که از گریه آب می‌کنمش
فقط به نیم‌نگاهت، مسیر لذت رااگر نشان بدهی، انتخاب می‌کنمش
اگر اراده کنی سجده می‌کنم به تنتسپس نفس به نفس، شعر ناب می‌کنمش
همیشه خواستنت - لعنتی! - گناه من است که از ازل به ابد، ارتکاب می‌کنمش
یقین بدان اگر ایمان مراتبی داردهزار مرتبه بیدار و خواب می‌کنمش
چه قصه‌ای‌ست که در این مقام، حالت را- اگر درست
برای من که یک تازه مادرم و یک بچه‌ دارم این روزا سخته.هانی از وقتی که از تهران برگشتیم یک روزش به نیتی گذشت، یک نیم روز بی حال بود و بعد از اون هم حوصله و صبرش کم بود و تا الان خیلی با غر و ناراضایتی حرفاشو میگه.
دلیلش رو نمیدونم.خیلی دوس داره همه کارا رو خودش انجام بده که تا حد زیاااادی بستر رو براش فراهم می‌کنیم.
خیلی از حرفاشو هزاربار میگه و این منو خسته میکنه
گاهی هم چیزایی میخواد که از طاقت و توان من خارجه که اگرچه خیلی نیست ولی همون هم
من کارشناس مرکز تماسم. شرکتمون سرویس دهنده‌ی اینترنته. گاهی مردم مهربون و با شخصیت مشکلشون رو مطرح می‌کنن، گاهی هم عصبانی و شاکین که حق هم دارن! کندی، قطع و وصلی، قطعی، سوالات و راهنمایی و دستورالعمل ها و فراموش کردن رمزهاشون.
دیروز یه خانمی زنگ زد که مستاصل بود. تو مکالمه باهاش، تو حاشیه گفت و گوی رسمی که باهاش داشتم، مغزم هزار جور قصه‌ی رنجش رو برام تعریف کرد. هرجمله‌ای که میگفت، در پسش یه تونل سیاه خاطره روشن می‌شد که مخوف بود.
استرسی
درحال گذارن یک دوره‌ی دگردیسی روحی و تا حدی جسمی هم هستم، باوجود اصالت وجودی مثبت این کنش؛ اتفاقاتِ گریپذیر گاها باعث می‌شوند قطعه‌های منفی‌ی نیز بدنه این دوره را دستخوش تغییراتی به نفع خود کنند. 
الان قصد ندارم از خود دگردیسی بنویسم و ماهیت اصلی آن را قصد توضیح دادن ندارم، صرفا ازین اتفاقات مقطعی در قطعه‌های لحظات زندگی عصبانی‌ام! نه آنکه انتظار نداشتم، بلکه میگم حداقل دراین دوره‌ی خاص حداقل درین مورد خاص پیش نمی‌اومدن، مثلا؛ 
م
من واقعا بازدهیم صفر شده
کلی کار دارمکارای مهم که انجام ندم کلی عقب میفتم ولی یه گوشه افتادم
اتفاق خاصیم نیفتاده ولی سر درد و چشم درد، امونمو بریده
و این که باید خیلی سریع پروژه دانشگامو تحویل بدم تا از دست این کارشناسی لعنتی که لنگ این سه واحده راحت شم
از فردا پارت پارت میام یه چند خط خبر میدم و عکس میزارمحس میکنم یه جور انگیزستاین که مکتوب کنم و برای خودم هدف کوچیک بزارم و این که 
بدونم تنها نیستم و شاید چندین نفر هم بخونن
فعلا دلم
سلاااااااااااااااااام بروبچ
خوبید؟ نیستم قشنگ سوت و کوره
کامنت و اینجور چیزا هم ندارم گذاشتم ک مثلا همتون خیلی خفنید کامنت نمی‌دید من هوایی نشم عین ادم درس بخونم
کلی اتفاقا افتاده چ اینور چ اونور اصن انگار تو این 15 20 روز بمب ترکیده
فقط 3 ماه لعنتی دیگه مونده. سخته ولی باید به نحوه احسن تموم شه بره پی کارش این درس و مدرسه پدصگ (فشار روم زیاد باشه عین بچه دهنم به فحش وا میشه)
سو میس یو یارابون مخصوصاً ستاره و رز و دینا و فرهان و زهرا و وایسید زی
دوباره نوشتمش، از اول اول، با تاریخ و جزئیات مکالمات. استادم گفتند که بنویس من امضا می کنم و اضافه کردند که نمیدونند تقصیر با چه کسیه? گفتم من دنبال مقصر کردن خانم نون نیستم. خدا وکیلی خیلی کمک کرد و اون روزی که دربه در و آشفته رفتم دانشکده و گفتم که دیگه این جا هم نمی نویسم از حال و روز جسمیم، اونجا نشست و به حرفهام گوش داد و هر بار مهربون من و دل داری داد. حرفهایی که به مامانم نزده بودم و بهش گفتم و گفت که نگران نباشم و باید محکم تر از این حرفها
تا جایی که یادم می‌آید از خرید اینترنتی کتاب خوشم نمی‌آمد و تا مجبور نشوم اینترنتی کتاب نمی‌خرم. هرچند تخفیف خورده باشد و یا سریع‌تر وصال کتاب حاصل شود؛ باز هم من قدم زدن در کتاب‌فروشی‌ها، مخصوصا قدیمی‌هایش که معمولا هم کوچک‌تر هستند را به همه‌ی مزیت‌های اینترنتی خریدن ترجیح می‌دهم.
کرونای لعنتی کاری کرده که نمایشگاه کتاب را مجازی برگذار کردند؛ هر چند خرید از نمایشگاه‌ها را هم زیاد نمی‌پسندم و باز هم ترجیحم بر خرید از کتابفروشی‌ه
حاج‌آقای رضاپور مهمان ما بود؛دی، پری شب گپکی زده بودیم درباره‌ی کف جامعه، مملکت، عدالت همین مباحث آبکی. جمعه اما سر ظهر بنا کردم به سمت کرج. رفتم طبقه‌ی پایین-منزل برادر- که خداحافظی کنم گویا به رسم ادب؛ پرسیده بودم از مادر که باید خداحافظی کنم؟ و جواب مثبت بود. 
[تق تق]
- بله؟
- بله! حاج‌آقا رفت؟
- آره (با لبخندی تابلو که حکایت از چرندبافی برادر دارد)
[صدای خنده‌ی ریز حاج‌آقا]
داخل می‌شوم. بعد از احوال پرسی‌های مسخره‌ی روتین حاج‌آقا وعظ را
خب خیالم راحت شد اینم از تولد ام اس خان:) تبریک گفته شد .
حدودا یک ماه پیش یک ست براش برای خودم سفارش دادم حقیقتا اولین ست براشیه که دارم میخرم و خب خانواده ام از علاقه ی شدید من به این چیزا خبر دارند و شاید اونا تنها کسایی هستند که خبر دارند و بعدش شما 
خب جریان اینه که من ست براشی که سفارش دادم خیلی کامله و من به طرز وحشتناکی براشون ذوق زده ام اصا به امید هموناست که این چند وقت من زنده موندم .
بله نازنین های من فروردین ماه بعد تعطیلات عید از بل
بنام خدا
باعرض سلام ادب احترام خدمت تمامی مردم کشور عزیزم ایران
سلام میکنم به شما جوانان به شما بزرگان زندگی ما جوانها
عزیزان من همه مردم دنیا میدانند که یک میهمان  ناخوانده اومده توی زندگی ما به نام کرونا ویروس که باعث به خطر افتادن جان همه مردم و گرفتن جان یکی یکی از هم شهریان ماشده و به هیچ عنوان خیال رفتن نداره غیر از اینکه ما خودمان دست به دست هم بدیم و این مهمان لعنتی را از کشور و سهر دیار خودمان بیرون کنیم
والله هر زمان پای رسانه ملی تل
یا آن موقع که شماره‌ات را فهمیدم‌. لعنتی. جوری عددها را محکم تووی ذهنم نگه داشته بودم که مغزم درد گرفت. "الان یادم میره الان یادم میره". نرفت. نوشتمش و به راهِ ارتباطیِ غیرممکنی که برایم کشف شده بود نگاه می‌کردم‌.
در مخاطبینم ذخیره‌ات کنم؟ ریسک‌اش زیاد است. من و مامان اعتقاد داریم تلفن همراه آنقدرها هم شخصی نیست. اگر هم هست، چیزی برای پنهان کردن نیست.
تصمیم گرفتم جوری جایی ثبت‌اش کنم که فقط خودم بفهمم. رفتم سراغ دفترچه خاطراتم. یادم نیست د
مرحله‌ی حال حاضر زندگیم، هیچ تفاوتی با پارسال این‌موقع ها نداره،همون استرس‌ها، همون خواب‌های آشفته و بی‌معنی،ترس از شکست دوباره و اینکه باز نشه؛تفاوت هایی هم هست مثل اینکه دیگه همون کارهای جزئی و  کوچیکی که قبلا انجام میدادم هم دیگه جایی توی این روزهام ندارن،نه ذوقی برای شعر خوندن دارم نه میلی به دیدن عکس‌های جنگل و دار و درخت و دریا-که قبلا شدیدا سرذوق میومدم باهاشون.
اگر پارسال اینموقع ها ازم می‌پرسیدن دوستای صمیمیت رو نام ببر حداق
باسلام و عرض ادب و تبریک سال نو و کلیشه و سالاد شیرازی و آرزوی قبولی طاعات و عبادات و سلامتی و روزافزون و هووووو!!!!
از تعارفات که بگذریم، من هستم ولی به شدت خستم!!
خدائیش هنوز ویندوز من از اول سال بالا نیومده و تو حالت اصطندبای بای هستم!
اگر از احوالات اینجانب خواسته باشید که مطمئنم نخواستید، این بهار حسابی ما را به خلسه برده است!
امروز یکی پیام داده دکتر فلانی پروژه انجام میدهی؟ محترمانه برایش نوشتم بیا پایین بابا سرمون درد گرفت:) و من که هنوز
خانوووووووم….شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم  برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
خانوم چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود…این قضیه به شدت آزارش می داد
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و
به محـــل زندگیش بازگردد.
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی….!
دخترک وارد حیاط امامزاده شد…خ
شاید شما هم مثل من کارتان گیر دکترها و بیمارستان ها افتاده. وقتی که یکی از اعضای خانواده ات در وضعیت خوبی نیست و می خواهی برای او نوبت بگیری ولی نمی شود. دستت به هیچ جا بند نیست. هیچ کسی درست جوابت را نمی دهد. به مطب زنگ می زنی می گوید نوبت ندارد. می گویی مریض دکتری و پرونده داری می گوید به من ربطی ندارد ما نوبت نداریم. التماس می کنی می گوید نمی شود. من مفت نمی خواهم ویزیت شوم. می خواهم پول ویزیت بدهم. بیمه هم ویزیتم را بر نمی گرداند. دارو هم قرار اس
توجه: این پست حاوی میزان غیر مجاز غر زدن میباشد، ترجیحا همین الان دکمه back رو بزنید و خارج بشید.
 
 
 
هفته دوم کاراموزی با استاد مورد علاقه ام رو میگذرونم و دیگه تحمل سخت گیری هاش رو ندارم.
به میزان زیادی حس کافی نبودن، نیازمند تلاش خیلی بیشتر و لایق نبودن رو به ادم القا میکنه و نتیجه چی میشه؟
استاد انتظار داره که من بگم خدای من یه عالمه چیز وجود داره که یاد ندارم و اگه یاد بگیرمشون فوق العاده میشه. اما اتفاقی که میفته اینه که من با خودم میگم لعن
منو نگا؛ تسلیم شدی؟
.
من روی بدنم ریشه درخت دارم؛ اگه دقیق بشی میبینی که ریشه‌های محکم و سبزرنگی از آستینم زده بیرون و به مچ دستم چسبیده و از زیر یقه‌لباسم تا گردنم بالا اومده و برگ داده.
.
تو مثل نوری هستی که بعد از یه بارون طولانی و قشنگ از پنجره رد میشه و میاد رو دیوار. حالا فهمیدی چرا هم وجودت پر نوره هم بارونی‌ترین آدمی هستی که دیدم؟
.
هرروز و هرشب منتظرشم. وقتی چراغارو خاموش میکنم چاقومو میذارم زیر بالشتم، وقتی یکی توی خیابون بهم خیره میش
شاید هنوز نمی دونم چرا برام سخته جلوی دوربین ژست بگیرم مثلا بچه ی همین دوره و زمونه ام حتی بچه های یک ساله هم بلدن چه طور ژست بگیرن ولی از من بر نمی یاد مثل آدم بایستم یعنی از طرز خندیدن و ایستادنم کاملا مشخصه لعنتی عکس رو بگیر زودتر خلاصم کن  ماندانا می گه من نمی دونم چرا مثل بچگی هات دهنت رو این جوری می کنی عکس هات خراب می شه 
من هیچ کدوم از عکس هامو دوست ندارم حتی خیلی از عکس هایی که دوست ها و همکلاسی هام ازم گرفتن توی آرشیوم ندارم حتی تلاش نک
ی اتفاقی افتاد ک باید بنویسمش . هرچند چندتا مطلب پشت هم نوشتم . اما نمیدونم کی دوباره دست و دلم ب نوشتن میره .پس بهتره بنویسمش .
دیروز بود یا پریروز دقیق نمیدونم . اما .
ی اتفاقی افتاد . جلوی ف تمام احساساتم رو نشون دادم . برا اولین  جلوش گریه کردم . فکر کن . من . جوجه تخس و بی اعصاب . برا اولین بار . جلوی ی نفر گریه کردم . 
هرچند ف خودیه و دوسش دارم . اما احساس ضعیف بودن میکنم . هیچ وقت دلم نمیخواس جلو کسی گریه کنم . اما ف .
ف اصرار داشت

آخرین مطالب

آخرین جستجو ها

شماره تعمیرکار ساید بای ساید سامسونگ ســــــمت خــــــــــــــــــــــــدا دانلود سریال خاندان اژدها کنترلی کردن درب آپارتمان پوشش فوم اشتهارد معرفی مشاغل | تبلیغات متنی درج آگهی رایگان املاک مشهد, سایت خرید و فروش ملک در مشهد سیر و سفر لوازم استخر آژانس تبلیغاتی مشکات